گفت و گوی اختصاصی رئیس كانون تكواندوكاران ایران با سازمان هواداران اولین نهاد مدنی ورزش ایران. بخش اول

 

سیدعلی حق شناس: فدراسیون خانه اولم بود.

 

پیرو قرار قبلی، استاد حق شناس را در محل دفتر مرکزی اتحادیه متخصصان ورزش های رزمی در 24/7/1391 ملاقات کردیم و به مناسبت سالگرد تاسیس کانون تکواندوکاران و تاپ تکواندو گفت و گویی اختصاصی و جذاب را با ایشان داشتیم که متن آن را بی کم و کاست در اختیار علاقه مندان قرار می دهیم.

 

ابتدا سالگرد تأسیس کانون  و تاپ تکواندو را به شما صمیمانه تبریک می کنیم.

من هم به شما و تمامی اعضا و هواداران تبریک عرض می کنم.

به عنوان نخستین پرسش، می شود احساس شخصیتان را به عنوان فردی که پس از چندین سال فراز و فرود، اکنون چندمین سالگرد تولد ابداعات خود را می بیند بیان کنید.

نخست خدا را شکر می کنم و طبیعی است که خوشحال باشم.

زمانی که این تشکیلات را پایه گذاری کردید چه تصوری از آینده داشتید؟ آیا فکر می کردید با واکنش شدید و حجم وسیع مخالفت عده ای که در قدرت هستند مواجه شوید؟

این کار با برنامه ریزی و پشتوانه قانونی لازم شروع شد. تفاوت موسسه های ما با دیگر موسسات این بود که فی المثل اگر فردی سازمان خصوصی مثل یک شرکت را راه اندازی می کند، باید برای روی غلتک انداختن و جا افتادنش مدت ها کار کند. نهایت هم رقبایی داشته باشد که باید با آن ها رقابت کند. اما تفاوت کار ما با موسسات معمولی این بود که علاوه بر این که رقیب زورمندی داشتیم، حریف ناجوانمردی هم داشتیم که برای خاک کردن ما و از ریشه درآوردنمان از هر حربه ای استفاده می کرد. از ابتدا می دانستم که کار خیلی سخت است و آماده برخورد هم بودم. چون نه تنها جامعه آماده حضور چنین نهادی نبود و غیردولتی را مترادف با غیرقانونی می دانست، انحصارگری محض در فدراسیون ها و ورزش بسته دولتی هم مانع جدی فعالیت ما بود که به لطف خدا موانع را یکی یکی برداشتیم.

واکنش اولیه طرف مقابل چه بود؟

اولین کارشان اخراج من از سرمربی گری تیم فرهنگسرای بهمن در لیگ 80 بود. تیمی که در مسابقات آزاد استان تهران قهرمانش کرده بودم  و داشتم در لیگ هم قهرمانش می کردم. از فدراسیون فشار آوردند، مرا برکنار و قراردادم را ملغی کردند و حقوقم را هم نپرداختند.

فکر نمی کنید اگر کانون و تاپ تکواندو را تأسیس نمی کردید، شرایط بهتری برای شما که کاملاً ورزشی بودید مهیا می شد و این مسیر دشوار را طی نمی کردید.

هر جنبشی برآیند شرایط حاکم بر آن جامعه است. وقتی در جامعه ای رابطه بر شایستگی حاکم می شود، راهی جز مبارزه با زور نمی ماند. من اگر ساکت می ماندم، مظلومی بودم که راه ظلم را هموار می کند و خود یک ظالم می شدم. ظالم بر خودم و بقیه مظلومان.

چه ظلمی به شما و دیگران می شد؟

آقایان خودشان می دانند.

می شود خواهش کنیم در صورت امکان كمی روشن تر بیان کنید؟

به طور مشخص در سه بعد قهرمانی، مربی گری و اداری با ما برخورد می شد. در عرصه ملی همه را در دو وزن بالا و پایین می زدیم می گفتند برو خداحافظ، در مربی گری تیم [دانشگاه آزاد] را در اولین سال حضورش قهرمان می کردیم، سال بعد در دسته یک، بدترین داوری ها را برای تیمت [بهنام] می کردند تا این پسر بیست و سه چهار ساله نکند در دسته یک هم، تیمش را قهرمان کند. سال بعد اصلاً از اول تیمت را با بامبولِ این كه در قرعه کشی حضور نداشتی حذف می کردند! با خرج خودمون می رفتیم تورنمنتی که گوش هیچ کدامشان تا آن زمان بهش نخورده بود، کل سازمان تربیت بدنی را از بالا تا پایین بسیج می کردند، تا تو با پول خودت هم نتوانی برای کشورت افتخار بیاوری. در دوره های ارتقای داوری سوال پیچت می کردند تا رد بشوی. بعد که محکم و درست جواب میدادی باز هم جور دیگه ردت می کردند و قصص الهذا.

پس شرایط عملاً برای ادامه همکاری شما وجود نداشت.

در فینال لیگ 78 پس از آن که با تیم ریشه دار تكواندو پایتخت مساویمان کردند تا قهرمان نشویم، آقایی که سال ها همه کاره تیم ملی بود و هست آمد و گفت: «فلانی عجب تیمی ساختی، باید بیایی ازت در رده های ملی استفاده کنیم...». شاید تداوم حضور من شرایط را عوض می کرد ولی هیچ تضمینی وجود نداشت و ما دیگر راهمان را پیدا کرده بودیم.

و آن راه؟

فعالیت تشکیلاتی در چارچوب قانون؛ که دیگر حرف و حدیثی در آن نباشد و خودمان قانوناً با بودجه خودمان فعالیت کنیم. کارمان را اصولی بسته بودیم و به هیچ عنوان دنبال درگیری نبودیم، اما بازهم در کمال شگفتی با پررویی و وقاحت تمام پاییچمان شدند، که نتیجه اش را هم دیدند. اوایل می گفتند این ها نمی توانند پروانه فعالیت بگیرند. بعد که گرفتیم گفتند اگر توانستند یک مسابقه برگزار کنند. پیش از اولین مسابقه، بچه ها ساده انگارانه می گفتند این ها وقتی ببینند ما با دست خالی مسابقه برگزار کرده ایم می فهمند که هدف ما خیر است. اما بعد از اولین مسابقه فشارها بیش تر شد. چون با وجود کانون منافع مالی خیلی ها زیر سوال رفته و به خطر افتاده بود.

برخی معتقدند شما چون ساختار فدراسیون تکواندو را به خوبی می شناختید توانستید در برابر آن بایستید.

فدراسیون تشکیلات عجیب و غریبی نیست. کارکرد آن کم و بیش همانند تمام ادارات میانی دولتی است. فدراسیون تکواندو ارگانی است که به واسطه زحمات قدیمی ها و جامعه تکواندو به این جا رسیده است. ما هیچ گاه مشکلی با " نهاد فدراسیون" که متعلق به خانواده آن ورزش و در واقع مأمن آنان است نداشته ایم.

این درست است که شما نخستین سمت اجراییتان در ورزش در فدراسیون تکواندو بوده است؟

چطور؟

همین طور، شنیده ایم.

من از سال 70 تا 73 یعنی زمان برکناری آقای محمد قمی [رئیس وقت فدراسیون تکواندو] با حکم ایشان عضو و دبیر کمیته مسابقات فدراسیون بودم.

یعنی در برگزاری مسابقات بودید؟

بله، مسابقات کشوری و بین المللی را برگزار می کردیم و در دیگر امور اجرایی هم کمک می کردیم و فعال بودیم. قدیمی ها می دانند که آن زمان فدراسیون یک اتاق ده در پانزده بود در دفتر امور مشترک فدراسیون ها که پشت آن نوشته بودند: "فدراسیون تکواندو". بودجه فدراسیون محدود بود و اعضا در تمام کارها بدون حقوق و تنها با عشق فعالیت می کردند. می شد برای برگزاری یک مسابقه مثلاً جام فجر یک هفته خانه نمی رفتیم. آن زمان خانه اولمان فدراسیون تکواندو بود.

خاطره ای هم از آن دوران دارید؟

آن دوران، هم مسابقه می دادم و هم مسابقات را برگزار می کردم. یادم است وقتی سر تمرین می رفتم دوستانم با شوخی می گفتند رئیس فدراسیون آمد. در مسابقات کشوری بزرگسالان سال 1372 تازه هجده سالم شده بود و اولین مسابقه ام در جوانان بزرگسالان بود. مسابقات انتخابی تیم ملی اعزامی به تورنمنتی اروپایی بود و خیلی ها ثبت نام کرده بودند. آن زمان مثل الان نبود که رفتن به تورنمنت راحت باشد. سه روز از صبح تا آخر شب با فردی که چند سال بعد رئیس هیأت تهران شد و تا پیش از تشکیل کانون با هم عیاق بودیم ثبت نام می کردیم. مسابقات آزاد بود و قرعه کشی در اختیار فدراسیون بود. زمان قرعه کشی گفتم: من خودم بازیکنم بهتر است نباشم، و رفتم سالن تا خودم را گرم کنم. همین استاد به شوخی و مزاح به من گفت وایسا شاید بازی اول بخوری به فلانی. فلانی که می گفت مطرح ترین قهرمان ملی آن زمان تکواندوی ایران و دارای چندین عنوان جهانی و قاره ای بود و از قضا، هم باشگاهی هم بودیم.

بعد چه شد؟

داشتم گرم می کردم دیدم بچه های فدراسیون آمدند و دارند می خندند. همان آقا گفت: «نگفتم وایسا. یه بازی استراحت، بازی بعد با فلانی داری».  بعد مرا کشید کنار و گفت: می خواهی جابه جا شوی؟ گفتم می خواستم تو فینال با او بیفتم اما حالا فینال زودرس را ببینید. گفت: ماشالله تو چه روحیه ای داری. خلاصه بازی را واگذار کردم. همه از بازیم خوشحال بودند و کادرفنی می گفت بهترین مسابقه را تو با او داشتی و در واقع نائب قهرمانی، به اردو هم دعوت شدم. همه راضی بودند به غیر از مربیم که می گفت باید او را می بردی!

ادامه دارد